باستان‌ستیزان چه هدفی دارند؟

نقد و نظری بر دو مقاله‌ی هویت‌ستیز

باستان‌ستیزی به چه قیمتی؟

صادق حیدری‌نیا (عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی)

 اشاره:

در یکم خرداد ماه سال جاری، مطلبی با عنوان «تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام تخت جمشید» در پایگاه تحلیلی ـ تبیینی برهان منتشر شد؛ نویسنده‌ی آن با دلایلی ابتدایی که پیش از این از سوی ناصر پورپیرار طرح شده و بارها مورد انتقاد قرار گرفته بود، به اثبات این مدعا پرداخته که «چگونه متخصصان تاریخی ارسال شده از طرف دانشگاه‌های غرب (در این‌جا دانشگاه شیکاگو) با جعل و دروغ درباره‌ی تاریخ پیش از اسلام ایران و دست کاری و فریب در ابنیه‌ی تخت جمشید و ساختن داستان‌های خیالی درباره‌ی آن زمینه‌های فریب قسمتی از جامعه را فراهم آورده‌اند». نویسنده‌ی این مطلب، در بخش دوم یادداشت خود با عنوان «پاسارگاد ساخته‏ی یهودیان یا ایرانیان؟» که در تاریخ 8/3/90 منتشر شده، ادعا کرده که «آستروناخ در فاصله‌ی سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه‌ی پاسارگاد کاخ‌هایی ساخت و آن‌ها را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه‌ی یهودیان هویت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد». این دو مطلب که توسط شخصی با نام ساختگیِ فضل‌الله موحد نوشته شده در مدت کوتاهی عینا در چند پایگاه‌ و نشریه اصول‌گرا و چند وبگاه قوم‌گرا و تجزیه‌طلب منتشر گردید. مطلبی که در ادامه می‌آید نقدی بر این دو نوشته‌ی آکنده از تحریف است که با نامی جعلی و ظاهرا با هدف انتقاد به جریانی خاص نوشته و نویسنده‌ی آن هویت ملی و میراث فرهنگی را وجه‌المعامله دعوای سیاسی قرار داده است.

 مقدمه

تاریخ کهن ایران زمین، مانند اغلب تمدن‌های دیرپای بشری، آکنده از نقاط تاریک و روشنی است که به دست خوبان و بدان این سرزمین پدید آمده است. برای هر قوم و ملتی، توجه و پرداختن به نکات برجسته و مثبت تاریخش، به همان میزان افتخار آفرین است که بیان تاریکی‌ها و نکات منفی آن، رنج آور. طی یک سده اخیر که دنیای غرب با ابزار قدرتمندِ رسانه، به کارزار فرهنگی وارد شده، همواره تلاش کرده تا از گذشته خود، تصویری آرمانی و زیبا ارائه نماید و در مقابل با همین ابزار توانا، به مصاف  ملتها و کشورهایی رفته که با آنها آنها زاویه داشته است. در این میان، پیکان هنر و رسانه غربی، ایران اسلامی را طی سه دهه اخیر نشانه رفته است. هجمه غرب به ایران، صرفا روزگار معاصر و حوادث دوران انقلاب اسلامی را شامل نمی‌شده است بلکه رویارویی سنتی میان ایران (نماینده قدرت شرق باستان) و یونان و روم (نمایندگان غرب باستان) که یک هزاره به درازا کشیده بود، در روزگار معاصر با زبان و ابزاری جدید ادامه یافت. تا جایی که در همین یک دهه اخیر، هالیوود با ساخت چند فیلم پر هزینه نظیر اسکندرسیصد2 و شاهزاده ایرانی3، تلاش کرد تا با حمله به گذشته باستانی ایران، ریشه‌های کهن تاریخ و فرهنگ ایران زمین را تخریب و تحقیر کند. هرچند که در پیشینه تاریخ ایران، به سان هر سرزمین کهن دیگری نقاط تاریکِ تاریخی وجود دارد اما، در قیاسی ساده و مروری کلی میان تاریخ مشرق زمین و مغرب زمین می‌توان دریافت که این نقاط تاریک در تاریخ غرب به ویژه در گذشته باستانی آن بیش از هر سرزمین و ملت دیگری وجود دارد لیکن اینان به‌سانِ اغلب ملت‌ها، از گذشته‌ی خود به افتخار یاد کرده و دیگران را تحقیر می‌کنند. بدیهی است که در این رقابت فرهنگی، ایران هم باید به کلیّت فرهنگ و تمدنش توجه داشته باشد تا از غافله بازنماند، به‌رغم اهمیت ارج‌نهادن به میراث فرهنگی ـ تمدنی، گاه عناصری غافل یا وابسته به بیگانه با هم صدایی و همراهی خود، آب به آسیاب دشمن می‌ریزند و داشته­های خود را انکار می­کنند.

ایران، سرزمینی است که ازگذشته‌های دور، مأمن اقوام و طوایف گوناگونی بوده که به رغم اختلاف لهجه، زبان، پوشش، آداب و رسوم و حتی مذهب، درکنار یکدیگر یک کل واحد و زیبایی به نام ایران را پدید آورده‌اند. در روزگار معاصر، نهضت مشروطیت که با حضور و همراهی تمام مردم ایران به ثمر نشست بار دیگر بر این یکپارچگی و وحدت افزود. با روی کار آمدن پهلوی اول، سیاست‌های ضد دینی رضاخان، و تبلیغات باستان‌گرایی او از یکسو و سیاست‌های استعماری، رنجش‌هایی میان برخی قومیت‌ها ایجاد کرد اما رشته‌ی وحدت ملی محکم‌تر از آن بود که با نسیم سیاست، گسسته شود.

با تأسیس احزاب کمونیست و توده در ایران، سیاست جمهوری شوروی که استفاده از گرایش‌های قومی برای پیشبرد اهداف ایدئولوژیک خود بود، به ایران راه یافت. پس از شهریور 1320 فرقه دموکرات تلاش کرد تا در آذربایجان و کردستان فتنه‌ای برپا کند. حکومت پیشه‌وری در آذربایجان حاصل همین سیاست‌ها و حمایت‌ها بود. هرچند که عمر این دولت نوظهور و برکشیده‌ی بیگانه به یکسال نرسید و پیوند عمیق مردمان دلیر این دیار و باورهای ریشه‌دار مذهبی آنان، فرصت را از دست مارکسیست‌ها سلب کرد اما بذر مسموم تجزیه‌طلبی را برای نخستین‌بار در اندیشه بخشی از جامعه نشاند. با پیروزی انقلاب اسلامی، این جریان با استفاده از فضای باز سیاسیِ پس از انقلاب، مجددا هسته‌هایی را در بین قومیت‌های ایرانی ایجاد کردند تا شاید به این ترتیب ضمن پاره پاره کردن ایران اسلامی، بتوانند به انقلاب ضربه بزنند. برافروختن آتش دشمنی و کینه در میان کردها، ترکمنها و بلوچها، بخشی از اقدامات مارکسیست‌ها در نخستین سال‌های انقلاب بود. این توطئه‌ها هم با تلاش دلسوزان میهن و صرف هزینه‌های بسیار، پشت سر گذاشته شد.

در اواخر دهه هفتاد خورشیدی، یکی از بازماندگان بدنام حزب توده به نام ناصر پورپیرار، با استفاده از سوء تدبیر مسئولان فرهنگی وقت، تلاش کرد تا همان اهداف ضد میهنی همفکران دیروز خود را این بار در پوششی فرهنگی و به بهانه طرح مباحث به ظاهر علمی دنبال کند. پورپیرار، با تألیف و نشر کتاب دوازده قرن سکوت4 پا به این عرصه گذاشت. وی که از اعرابِ ایرانیِ خوزستان است، فاقد هرگونه تحصیلات دانشگاهی به ویژه سابقه تحصیلی در رشته تاریخ است، از این رو آثارش مشحون از تناقض‌هایی است که به مرور زمان و با نشر کتاب‌های جدیدترش، بیش از پیش به چشم می‌خورد. ادعاهای پورپیرار در نفی گذشته باستانی ایران، در بین محافل کوچکی از فعالان دانشجویی با گرایش‌های قومیتی با استقبال مواجه شد. وی در خلال سال‌های 1380 تا 1385 بارها به دعوت همین تشکل‌ها در دانشگاه‌های مختلف سخنرانی کرد. البته در این سال‌ها آثار متنوعی شامل مقالات الکترونیکی، کتاب و مقالات چاپی در نقد وی منتشر شده است.5 به‌رغم تلاش‌های گسترده‌ی پورپیرار و همراهان اندکش، ادعاهای وی چنان بی‌اساس و متناقض بود که نتوانست راه به جایی ببرد و دو سه سالی است که خاک مهجوری بر آثار و دعاوی او نشسته است. در چنین شرایطی در کمال تعجب، نویسنده‌ای مجهوال‌الهویه و غیر متخصص در مطلبی با عنوان تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام «تخت جمشید» که در تاریخ 1/3/90 منتشر شد، با دلایلی ابتدایی که رونویسی بسیار شتاب‌زده‌ای از کارهای پورپیرار بود به اثبات این مدعا پرداخته که «چگونه متخصصان تاریخی ارسال شده از طرف دانشگاه‌های غرب (در این‌جا دانشگاه شیکاگو) با جعل و دروغ درباره‌ی تاریخ پیش از اسلام ایران و دست کاری و فریب در ابنیه‌ی تخت جمشید و ساختن داستان‌های خیالی درباره‌ی آن زمینه‌های فریب قسمتی از جامعه را فراهم آورده‌اند». نویسنده‌ی این مطلب، در بخش دوم یادداشت خود با عنوان «پاسارگاد» ساخته‏ی یهودیان یا ایرانیان؟ که در تاریخ 8/3/90 منتشر شده، ادعا کرده که «آستروناخ در فاصله‌ی سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه‌ی پاسارگاد کاخ‌هایی ساخت و آن‌ها را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه‌ی یهودیان هویت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد». این دو مطلب در مدت کوتاهی عینا در پایگاه‌ها و نشریات: فارس، رجانیوز، کیهان و چند وبگاه قوم‌گرا نظیر آرازنیوز منتشر گردید.

از آنجایی که این مطالب خلاف واقع، این بار نه از تریبون جریان‌های قوم‌گرا و تجزیه‌طلب بلکه از طریق پایگاه‌های خبری اصول‌گرا منتشر می‌شود، ضرورت توجه دادن به آفت‌های چنین ادعاهایی دو چندان است. آنان که اهل مطالعات تاریخی و باستان‌شناسی‌اند، در برخورد با نام فضل‌الله موحد، در می‌یابند که این شهرت جعلی است و فقط برای گریز از مسئولیتی که نشر چنین اکاذیبی به همراه دارد انتخاب شده است. چرا که حداقل تبعات چنین نوشته‌هایی بی‌اعتبار شدن نویسنده در میان اهل فن است!

هرچند که درباره ادعاهای پورپیرار و حلقه‌ی کوچک او، نقدهای تاریخی زیادی نوشته شده است، لیکن در یادداشت حاضر، ضمن بیان آفت‌های باستان‌گرایی و باستان‌ستیزی برای هویت و امنیت ملی، برای تنویر افکار مخاطبان، نقدی هم بر ادعاهای بی‌اساس نویسنده‌ی بی‌نام و نشان آن ارائه شده است. نقد زیر در سه بخش ارائه می‌گردد: بخش نخست ناظر به کلیات قابل انتقادی است که در هر دو یادداشت نویسنده به چشم می‌خورد. بخش دوم و سوم هم به ترتیب ناظر به هر یک از دو قسمت از مطالب مذکور است.

 بخش نخست: نقدی بر روش و بینش نویسنده

1. باستان ستیزی و مسأله امنیت ملی: همچنان که در ابتدای این مطب توضیح داده شد، سیاست‌های افراطی در عرصه‌ی باستان‌ستیزی، ثمره‌ای جز زدودن بخشی از تاریخ و هویت ملی ایران در پی ندارد. وقتی طرح چنین مباحثی از سوی گروه‌های کوچک قومی مورد توجه و استقبال واقع می‌شود و کسانی که داعیه‌ی جدایی‌طلبی دارند، مروجان اصلی باستان‌ستیزی در کشور می‌شوند باید در نشر چنین آثاری دقت بیشتری کرد. به بیان دیگر، باستان ستیزی از جمله سخنانی است که دشمنان این آب و خاک را به وجد می‌آورد. برای تبیین بهتر موضوع ذکر یک نمونه خالی از فایده نیست؛ در کتاب تاریخ چهارم دبستان جمهوری آذربایجان، برای هویت سازی و هویت بخشی به سرزمینی که قرنها با نام قفقاز، جزئی از خاک ایران به شمار می‌رفته است، داستان کشته شدن کوروش در نبرد با قبیله ماساژت‌ها را به نخستین رویارویی پارس‌ها با ترک‌ها تعبیر کرده و از آن با عنوان دراز دستی کوروش، پادشاه پارس یاد می‌کند که توسط ملکه قوم ترک کشته می‌شود. آنگاه در تداوم تاریخ سازی‌اش، از صفویان به عنوان نخستین حکومت ترک نام می‌برد که مرزهای آذربایجان را تا آبهای خلیج فارس گسترش داد. در چنین فضایی، نفی تاریخ و هویت کهن ایران، در واقع نوعی هم صدایی با تهدید کنندگان هویت و امنیت ملی میهن است.

2. جعل تاریخ با هویت جعلی: نویسنده مقاله در حالی مدعی کشف جعلیات تاریخی است که خودش از نامی مجعول استفاده کرده است. هویت جعلی نویسنده، بهترین هشدار برای دست‌اندرکاران برهان بود تا نسبت به ادعاهای او تردید کنند. از آنجایی که این دعاوی با تفصیل بیشتری به پورپیرار تعلق دارد، طرح آنها با نام جعلی در واقع برای انحراف بخشی از مخاطبانی است که سابقه ذهنی چندان خوبی از پورپیرار ندارند. همچنین نام نبردن و ارجاع ندادن به کتاب‌های پورپیرار در واقع تلاش آگاهانه برای پنهان کردن عقبه این جریان است.

3. چرخش‌های تردیدآمیز: تغییر روش ناگهانی طراح اصلی این ایده طی سال‌های اخیر، قابل تأمل است. نخستین ورود پورپیرار به حوزه‌ی تاریخ ایران، به واسطه‌ی کتاب «از زبان داریوش» است که در آن خود را به عنوان ویراستار معرفی کرده و نامش را روی جلد کتاب در کنار نویسنده و مترجم توانای آن آورده است. پورپیرار در مقدمه‌ای دو صفحه‌ای که بر این کتاب نوشته، عصر هخامنشی را «مبشر راستی و برابری و آزادی و عدالت» معرفی کرده و آن را باعث غرور ایرانیان دانسته و نوشته است «به یقین ارزش کتاب در بیان تمامی حقایق مربوط به آن دوران است و از خلال آن پذیرفته می‌شود که قدرت مدیریت و سازمان‌دهی بنیان یک امپراتوری و نیز روابط ملی به کمک خرد جمعی چنان مستحکم شد که هنوز ایرانیان به جهان با همان ویژگی‌های دیرین و نخستین خود، یعنی پندار و کردار و گفتار نیک شناخته می‌شوند».6 نکته قابل تأمل دیگر آن است که این کتاب توسط خود پورپیرار (در انتشاراتی متعلق به وی) چاپ شده است. اما در فاصله اندکی پس از انتشار این کتاب، پورپیرار با نشر کتاب دوازده قرن سکوت منکر تمدن هخامنشی شد. البته وی در چاپ‌های بعدی کتاب از زبان داریوش نام خودش را از روی جلد برداشت.

4. چالش‌های میراث فرهنگی ایران در سطح بین‌المللی: در حالی که ایران در عرصه‌ی جهانی با غارت میراث فرهنگی توسط دلالان غربی مواجه است که نمونه بارز آن، مناقشه بر سر چندین هزار لوح گلی است که اطلاعات ارزشمندی از تاریخ اقتصادی عصر هخامنشی را در خود جای داده‌اند و از قضا توسط همین باستان‌شناسان از خزانه‌ی تخت‌جمشید به شرط امانت از ایران خارج شده تا در دانشگاه شیکاگو روی آنها مطالعه شود. پروفسور هاید ماری کخ، نویسنده کتابِ از زبان داریوش، بخش مهمی از اطلاعات ارزشمند خود را از همین الواح گلی استخراج کرده است. بی‌اساس خواندن تخت‌جمشید و نفی کارکرد آن، در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران، در تلاش است تا میراث به یغما رفته را بازگرداند و یک دادگاه آمریکایی با دستیاری یهودیان در صدد حراج آنهاست،7 چه معنایی می‌تواند داشته باشد. از سوی دیگر، طی یکصد سال اخیر مهم‌ترین موزه‌های دنیا با آثار ارزشمند ایرانِ هخامنشی تزیین شده است (به ویژه آثار مهمی که هیئت باستان شناسی فرانسوی طی توافقنامه‌ای صد ساله از شوش و نواحی آن کشف و ضبط کردند) تلاش برای بازگرداندن بخشی از این میراث که امروز مایه‌ی درآمدی سرشار برای این کشورهای غارتگر شده، آیا تناسبی با چنین ادعاهایی دارد؟ در حقیقت تنها کسانی که از طرح چنین ادعاهایی سود می‌برند همین غارتگران جهانی هستند.

 بخش دوم: نقد و نظری برمطلبِ تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی به نام «تخت جمشید»

1. عدم ارتباط بین عنوان و محتوا: نخستین گام در هر نوشته علمی و تحقیقی، وجود تناسب میان عنوان و محتوای یک مطلب است. متأسفانه نویسنده‌، از تیتری کاملا سیاسی برای مطلبی به ظاهر تحقیقی استفاده کرده است و در عین حال تا پایان مقاله هیچ توضیحی نداده که اساسا جریان انحرافی ـ که پدیده‌ای نوظهور است ـ چه ارتباطی به تخت جمشید و حفاری‌های نیم قرن اخیر آن دارد!؟‌به نظر می‌رسد انتخاب چنین تیتری صرفا برای جلب خواننده و تأثیرگذاری بیشتر بر ذهن او استفاده شده است. حال آنکه با چنین رویکردی در واقع میراث فرهنگی یک کشور، قربانی منازعات سیاسی شده است.

2. چشم‌پوشی از منابع داخلی و پژوهش‌های متعدد: نویسنده به گزاف مدعی است که: «اطلاعات کنونی ما محدود به دیدگاه‌های اساتید یهودی دانشگاه‌های غرب به ویژه دانشگاه «شیکاگو» است که امروزه ارزش و اعتبار علمی آنها کاملاً زیر سؤال است و ثابت شده که به جای تحقیقات علمی آزاد، به جعل تاریخ و دروغ نویسی مشغولند و با سمبل سازی‌های بی‌بنیان تلاش می‌کنند زمینه‌های تفرقه بین مسلمین را فراهم آورند». وی که در چندجای مختلف بی‌اطلاعی‌اش از تاریخ و باستان‌شناسی را نشان داده است، مجموعه روایات متعددی که از مورخان قدیم درباره تخت جمشید را نادیده گرفته و تلاش‌های باستان‌شناسان ایرانی طی چند دهه‌ی اخیر را هم انکار کرده و بر موضوعی تأکید می‌کند که برای هر آشنای به تاریخ، باورنکردنی است. تخت جمشید با جلب توجه مسافران اروپایی از اواخر قرن نهم هجری (1470م) به بعد و شرح و طرحهای آنها از آن، خیلی زود ایران باستان را در جهان غرب مشهور کرد و نوشته‌های بسیاری در توصیف آن آثار و شناخت هنر ایرانی پدید آمد. از راه همین توصیفات بود که خط میخی شناخته و رمزگشایی شد. نفوذ تخت جمشید در معماری چهل ستون اصفهان ــ که حتی نامش را هم از نام تخت جمشید در آن زمان گرفته است ــ بخوبی آشکار است و بر آثار دورة قاجاریه، حتی بر قالی بافی و پرده بافی، تأثیر گذاشته است. مرحوم علیرضا شاپورشهبازی در مقاله‌ای ارزشمند که برای دائره‌المعارف بزرگ اسلامی نوشته، ذیل مدخل تخت جمشید، به ردّپای این اثر در منابع اسلامی، سفرنامه‌های سیاحان اروپایی و پژوهش‌های جدید پرداخته است.8

3. استناد به عکس‌هایی مبهم و بدون تاریخ: نویسنده با ارائه چند عکس کوچک و مبهم، نتیجه می‌گیرد که آثار ایلامی ـ که اصالت بنای تخت جمشید به آن بوده ـ از این محوطه پاک شده تا یک تاریخ‌سازی جدید صورت گیرد. در تصویر شماره 1 و تصویر بالا، سمت راست از مجموعه تصاویر شماره 3، می‌توان موقعیت این بنای مورد ادعا را نسبت به صفه تخت جمشید سنجید. این بنا کاملا خارج از صفه با فاصله‌ای قابل توجه از آن قرار دارد. این نکته را می‌توان از نمای ستون‌های صفه که در دوردست دیده می‌شوند، دریافت. اما برخلاف ادعای وی، این حفاری‌ها نه تنها موجب از بین رفتن این بنای قدیمی نشده بلکه، با دقت تمام، بقایای بنای معبدی در این نقطه از زیر خاک بیرون آمد که نه تنها ایلامی نبود بلکه کتیبه‌های یونانی آن نشان داد که این معبد پس از ویرانی تخت جمشید به دست اسکندر، توسط مقدونی‌ها یا اشکانیان احداث شده است. از این رو کتیبه‌های آن به خط یونانی است و به جای «اهورامزدا» نوشته‌اند «زئوس مجیستوس» و به جای «میترا» نوشته‌ان «آپولون و هلیوس». هرتسفلد تصاویر متعددی به همراه گزارش باستان‌شناسی این اثر ارئه می‌دهد. اما دور بودن این بنا از صفه اصلی و کم‌اهمیتی آن نسبت به تخت جمشید موجب شده که نویسنده‌ی محترم در سفر به تخت جمشید آن را نبیند و سپس ادعا کند که این بنا اساسا وجود ندارد.9 (تصویر الف) ضمن آنکه در یک تحقیق باستان‌شناسی ذکر تاریخ عکس، زاویه عکس و منبع آن، برای هرگونه استنادی ضروری است.

تصویر الف: معبد فراته‌دار (هرتسفلد: 1380، لوحه 84)

3. تفاوت زیگورات با یک کاخ: یکی دیگر از شاهکارهای نویسنده، کشف این نکته است که تخت جمشید یک زیگورات بوده نه یک کاخ یا بنای هخامنشی! سپس با ارائه‌ی تصویر کوچکی از زیگورات چغازنبیل سعی می‌کند که این دو را شبیه به هم نشان دهد. اما در ادامه زیگورات تخت جمشید را بنایی بابلی معرفی می‌کند! در واقع ایشان نمی‌داند که زیگورات چغازنبیل اساسا بنایی بابلی نیست! بلکه مهم‌ترین بنای باقی مانده از پادشاه ایلامی «اونتاش‌گال» در «دوراونتاش» است که یکپارچه از خشت ساخته شده است. سپس در ادامه با ارائه چندین تصویر نشان می‌دهد که این زیگورات بابلی! هیچگاه به اتمام نرسیده و از ابتدا ناقص بوده است. ممکن است برخی از آشنایان و صاحب‌نظران، بر این حقیر خرده‌ بگیرند که چرندبافی در این حد چه نیازی به پاسخ دارد! اما از آنجا که ممکن است همین مهملات، ذهن ناآشنایی را بفریبد، تناقضات آن را بازگو می‌کنم.

نخست آنکه زیگورات بنایی است هرمی شکل که هیچ شباهتی به یک بنای احداث شده روی صفه‌ای وسیع را ندارد. زیرا زیگورات پلکانی به سوی آسمان است زیگورات بنای خشتی توپُری است که سطح خارجی آن دارای پوششی از آجر است و فاقد هرگونه فضای داخلی است (تصویر ب) همچنین برخلاف ادعای نویسنده، زیگورات چغازنبیل را هم همین دانشمندان غربی یافتند و رومن گیرشمن، باستان‌شناس فرانسوی سال‌ها با دقت به خاک‌برداری و حفاری در آن مشغول شده و از قضا نتایج این کاوش‌ها که تا نیم قرن بعد هم توسط گروه‌های خارجی و ایرانی تداوم یافت در چندین جلد کتاب منتشر شده است.10 ضمنا ثبت این بنای ارزشمند در زمره فهرست آثار میراث جهانی یونسکو، گواه دیگری بر توجه ویژه به آن است.

...

تصویر ب: زیگورات چغازنبیل (بالا) و نمونک یک زیگورات (پایین)

8. تخت‌جمشید بنایی کامل یا نیمه‌کار: نمایش عکس‌های پراکنده‌ای از تخت جمشید و استنباط این نکته که بنای مزبور یک بنای بابلی و نیمه‌کاره است مانند این می‌ماند که تکه‌هایی منتخب از یک خمره شکسته، به گونه‌ای کنار هم قرار گیرد که حاصل آن کاسه‌ی سفالی کوچکی شود. نویسنده در فرضیه‌بافی خود به این موضوع فکر نکرده که الواح موجود در تخت جمشید و گزارش‌های متعدد مورخان یونانی از این بنای عظیم را چگونه باید با ادعای خود تطبیق دهد. داریوش در چند کتیبه در تخت جمشید، احداث این بنا اعلام می‌کند: «پیش از این در این مکان دژی وجود نداشت به خواست اهورامزدا من این دژ را ساختم... و من آن را استوار، زیبا و مقاوم ساختم»11 البته ذکر این نکته ضروری است که صفه تخت جمشید در گستره‌ای به وسعت یکصد و بیست و پنج هزار متر مربع، در دوران داریوش، خشایارشا و اردشیر یکم احداث شد و هر قسمت تاریخچه‌ی خود را دارد. آثار تخت جمشید به چهار دسته تقسیم می‌شود، این دسته‌بندی طبق برنامه‌ای منظم بوده است، چنانکه محوطه را به چهار بخش تقریباً مساوی تقسیم می‌کند: 1) در جنوب شرقی، «خزانه» واقع است که اصل آن ــ که بسیار کوچکتر بوده ــ ساخته‌ داریوش است و بعدها خشایارشا در آن تغییراتی داده و آن را به صورت دژی مستطیل شکل درآورده است. 2) در ربع جنوب غربی، کاخ‌های اختصاصی داریوش (تَچَرَ) و خشایارشا (هَدِیش) و بنایی نامشخص واقع است. «کاخ سه دری» یا «کاخ مرکزی» نیز که خشایارشا آن را ساخته و اردشیر یکم تمام کرده است، درست در میان تخت جمشید قرار دارد. در جنوبِ حیاط تچر و در غربِ هدیش، «کاخ اردشیر یکم» بوده است که بعد از دورة هخامنشی دژمانند گشته است. در شرقِ حیاط هدیش و غربِ خزانه ، «حرمسرای خشایارشا» واقع است . 3) در ربع شمال شرقی صفّه ، «کاخ صد ستون» (که خشایارشا ساخت آن را آغاز کرده و اردشیر یکم بنای آن را به پایان رسانده) و دروازة نیمه تمام حیاط شمالی آن و نیز جایگاه قراولان واقع است. 4) شمال غربی محوطه مشتمل است بر پلکان بزرگ دو جانبة شمال غربی و «دروازة ملل» یا «دروازه خشایارشا» (هر دو ساختة خشایارشا) و کاخ بزرگی که به آپادانا شهرت یافته، و داریوش بنای آن را آغاز کرده و خشایارشا کار آن را به اتمام رسانید. در مرکز صفّه، کاخ کوچک سه دری واقع است که به همة کاخهای اطرافش راه دارد. ساخت این کاخ را نیز خشایارشا آغاز کرد و اردشیر یکم کار آن را به پایان رساند.12 به این ترتیب آنچه در از این مجموعه عظیم در عکس نمایش داده شده، پیکره‌ای مربوط به یکی از دروازه‌هاست که بنا به اجماع باستان‌شناسان، این دروازه تنها بخش ناقص بنای تخت جمشید است.

جزئیات احداث بناهای تخت جمشید با مصالحی که هر بخش آن از گوشه‌ای از امپراتوری هخامنشی آورده شده و گروه وسیعی از کارگران و صنعتگران با حقوق و دستمزدی مشخص به کار مشغول شده‌اند، مفصل‌تر از آن است که بتوان در اینجا آورد. اما برای روشن شدن سبک معماری بنا به چند نکته اشاره می‌شود. نویسنده تأکید دارد که این بنا بابلی است و با نمایش تندیس گاو در تصویر شماره 31 و سپس نمایش اسب در تصویر شماره 32 ـ که باز مثل نمونه‌های قبلی عکسها از دو قسمت مختلف برداشته شده و این نکته را می‌توان از ستون‌هایی که در پسِ عکس شماره 31 حضور دارند، دریافت ـ چنین استنباط می‌کند که باستان‌شناسان تلاش کرده‌اند بنایی بابلی را ایرانی کنند! اما از این نکته غافل است که هرچند بسیاری از نمادهای بابلی، یونانی و... در این بنا حضور دارد اما نهایتا محتوای بنا با نگرش داریوش و خشایارشا، هویتی مستقل پیدا کرده است. در این بنا، برخلاف بناهای بابلی، شاهد صفی از شکست‌خوردگان نیستیم که با نهایت خواری و در شرایط اسارت، چون بندگان هدایا و خراج خود را تقدیم می‌کنند. بلکه نمایندگان ملل مختلفی که تحت حاکمیت هخامنشیان هستند با نهایت احترام و در لباس مهمان، با آرایش بومی و رسمی خود، حتی با سلاح، همراه با میزبانی پارسی یا مادی برای اهدای هدایای خود به این بنای باشکوه پای می‌گزارند. هرچند که سبک تراش سنگ‌ها با الهام از معماری سارد، در دو بنای پاسارگاد و تخت جمشید به معماری یونانی نزدیک شده، اما برخلاف هنر یونانی، هرگز در این پیکره‌های متعدد نقشی عریان از یک مرد یا زن مشاهده نمی‌شود. در حالی که یونانیان خدایان خود را هم برهنه ترسیم می‌کردند اما در این بنا صدها پیکره حجاری شده که همگی در پوششی فاخر از لباس‌های مختلف نمایش داده شده‌اند. نمونه‌هایی از این دست که معماری تخت جمشید را از حیث محتوا کاملا ایرانی می‌کند، بسیار است.13

9. آثار نویافته دردسری جدید پیش روی مدعیان دروغین: نویسنده در بخش آخر مطلب تخت‌جمشید، مدعی می‌شود که «به اصطلاح متخصصین یهودی دانشگاه شیکاگو، برای سنگی معرفی کردن بخش خزانه تخت جمشید، پایه ستون‌هایی از قسمت‌های گوناگون تخت جمشید و همچنین معبد یونانی جنوب آن را به این قسمت منتقل کردند. به دلیل ناکافی بودن این پایه ستون‌ها، اقدام به تراش پایه ستون‌هایی کرده و آنها را پایه ستون‌های 2500 ساله معرفی نمودند» بیان دو نکته در این باره خالی از فایده نیست. از آنجایی که در جای دیگری هم نویسنده به دنبال دیوار می‌گردد و بر این اساس می‌پندارد که چون دیواری سنگی به چشم نمی‌خورد پس بنای تخت جمشید ناقص بوده، باید به ایشان یادآور شوم که تخت جمشید بنایی از خشت خام بوده که بخش‌هایی از آن شامل صفه، پایه ستون‌ها (در مواردی ستون‌ها) و ورودی تالارها و در مواردی مثل کاخ داریوش، چارچوب پنجره‌ها از سنگ بوده است. فرسایش خاک هم موجب شده که فقط بخش‌های سنگی این بنا باقی بماند و تیرهای چوبی ستون‌ها به ویژه در تالار خزانه و تیرهای چوبی سقف‌ها هم در آتش سوخته استو از قضا همانطور که داریوش می‌گوید چوب درختان سدر را از لبنان آورده تا در ساخت بنا استفاده شود، در همین حفاری‌ها، ذغال سدر هم پیدا شد که علاوه بر آنکه آتش‌سوزی بنا را تأیید می‌کند، با کتیبه داریوش هم انطباق دارد.14 به همین ترتیب اشتباه دیگر نویسنده هم روشن می‌شود که خزانه اساسا بنای سنگی نبوده بلکه فقط پایه‌های ستون این بنا سنگی بوده است.

تصویر ج: پایه‌ستون مکشوف از کاخ هخامنشی (لیدوما) در نورآباد ممسنی؛ کاوش توسط گروه ایرانی

10. یافته‌های یک دهه‌ی اخیر و نقض ادعاهای نویسنده: وی با نمایش تصویر کلوزاپی از یک پایه ستون (تصویر شماره 33) مدعی می‌شود که این پایه ستون و شالی آن تازه‌تراش است! و دلیل این سخنش را تمیزی تراش سنگ عنوان می‌کند. خوشبختانه حفاری‌های سال‌های اخیر که این بار نه توسط فرنگیان و یهودیان که توسط دانشمندان و باستان‌شناسان جوان و مسلمان ایران انجام شده، حقایق مهمی را نشان می‌دهد. نخست آنکه در یک دهه اخیر چند بنای هخامنشی دیگر در نقاط مختلف ایران کشف و حفاری شده که شباهت‌های فراوانی به معماری تخت جمشید داشته و متعلق به دوره هخامنشی است. یکی از این بناها در نورآباد ممسنی کشف شد. به گفته‌ی سرپرست گروه باستان‌شناسی، این بنا، «به لحاظ معماری با کاخ های برزن جنوبی تخت جمشید مشابهت دارد. از سوی دیگر از بناهای تخت جمشید کوچک‌تر است اما از نظر نوع پایه ستون‌ها، با پایه ستون‌های کاخ صد ستون تخت جمشید شباهت‌های زیادی دارد».کاوش‌های باستان‌شناسی در این محوطه منجر به کشف پایه ستون‌های هخامنشی، سطوح سنگفرش عظیم، سازه‌های بزرگ لاشه سنگی، ظروف متعدد سنگ مرمر و ایوان بزرگ ستوندار و پلکان آن، شده است.15 تصویر ج، یکی از پایه‌ستون‌هایی است که پس از سالها در حفاری‌های نورآباد ممسنی (کاخ لیدوما) از زیر خاک بیرون آمده و بسیار تمیزتر از نمونه‌ای است که نویسنده در مطلب خود آورده و آن را جدید تلقی کرده است! همچنین حفاری در کاخ تائوکه در برازجان هم شاهدی دیگر بر این مدعاست.(تصویر د) اینجانب سال‌ها قبل در سفری به برازجان، قسمتی از یک پایه ستون را، مدتی کوتاهی پس از حفاری آن توسط استاد سرافراز در کاخ تائوکه مشاهده کردم و از صافی و صیقلی بودن سنگ، که پس از دو هزار و پانصد سال از زیر گل و لای و خاک بیرون آمده بود شگفت‌زده شدم.

تصویر د: پایه‌ستون‌های کاخ کوروش در برازجان که مانند پایه ستون‌های کاخ پاسارگاد از دو رنگ سفید و سیاه و با تراش یکسان ساخته شده‌اند (داریوش و پارسها، هینتس: 1380)

 11. کارشناسیِ یک غیر کارشناس: استناد نویسنده به گزارشی مبهم از سازمان نظام مهندسی استان تهران، یکی دیگر از شاهکار‌های این نوشته‌ی پر از تناقض و تحریف است. آیا سازمان نظام مهندسی کارشناس باستان‌شناسی است؟ آیا یک باستان‌شناس بی‌طرف و آگاه در ایران پیدا نمی‌شد که این بازدید را به عمل آورد!؟‌ آیا سازمان نظام مهندسی، نظر یک باستان‌شناس را بجای نظر یک مهندس ناظر یا محاسب در احداث ساختمان‌های جدید خواهد پذیرفت!؟ این نظر کارشناسی هم مثل اصل مطلب توسط یک غیر کارشناس ارائه شده است.

 بخش سوم: نقد و نظری بر مطلبِ «پاسارگاد» ساخته‏ی یهودیان یا ایرانیان؟

1. نادیده گرفتن مورخان و باستان‌شناسان پیشگام و پژوهش‌های باستان‌شناسان ایرانی: نویسنده در ادعایی عجیب، مطلب خود را این‌گونه آغاز می‌کند که: «بررسی نشانه‌های باستان شناسانه ایران در 2500 سال پیش هیچگاه توسط منابع مستقل مورد بررسی دقیق قرار نگرفته و به ادعاهای محققین بیگانه که احتمالاً از اتفاق همگی یهودی هستند، اعتماد شده است» اینکه وی چگونه از مذهب باستان‌شناسان آلمانی، فرانسوی و آمریکایی مطلع شده و همگی را یهودی می‌نامند، مسأله‌ای است که شعاری بودن و غیر علمی بودن نوشته‌اش را نشان می‌دهد. وی مدعی است که بازسازی تاریخ هخامنشیان در واقع جعل و جنایتی تاریخی بوده و «این جنایت فرهنگی به وسیله یک مورخ غربی یهودی به نام «دیوید آستروناخ» انجام شده است». به گفته‌ی او: «آستروناخ در فاصله سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه پاسارگاد کاخ‌هایی ساخت و آنها را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه یهودیان هویت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد». باید یادآور شد که این باستان‌شناس غربی (که او مورخ می‌نامدش) نه تنها اولین کاوش‌گر پاسارگاد نیست، بلکه عمده‌ی کارهای او تداوم تلاش‌های باستان‌شناسان ایرانی است. از سوی دیگر چنین ادعایی در صورتی قابل پذیرش است که از کوروش هخامنشی و آثار او تا پیش از این تاریخ، اثری به چشم نخورده باشد. حال آنکه ده‌ها کتاب کهن تاریخی به ویژه منابع یونانی و رومی ـ که دشمنان سیاسی و فرهنگی ایران باستان به شمار می‌رفتند ـ درباره پایتخت‌های هخامنشی، جلال نخستین پادشاهان این دودمان، به ویژه کوروش و داریوش و کاخ‌ها و ابنیه آنها سخن گفته‌اند. علاوه بر این طی قرون گذشته، مورخان و جغرافیادانان اسلامی از آثار پاسارگاد (اصطخر قدیم) بارها یادکرده‌اند.16  در این جعل تاریخ‌ها، ظاهرا اطلاعات اندک نویسنده مانع از آن شده که کاوش‌های ارزشمند مرحوم علی سامی که در سال‌های 1328 تا 1333 در پاسارگاد انجام و نتایج آن را در گزارش‌های باستان‌شناسی از 1330 به بعد منتشر کرده، مشاهده نماید. برخلاف عکسهای بدون منبع و مبهمی که نویسنده ارائه کرده است، دکتر سامی، پلان کاخ‌های پاسارگاد را دقیقا مطابق آنچه امروز مشاهده می‌شود در سال 1330 بر اساس حفاری‌های انجام شده، ترسیم نموده است. مقایسه‌ی دو پلانی که به ترتیب سامی در 1330 و آستروناخ در 1343 شمسی از کاخ‌های پاسارگاد ارائه کرده‌اند، نشان می‌دهد که آستروناخ در تعیین محل کاخ‌ها، پایه‌ستون‌ها، تعداد آنها و ابعاد هر یک از بناها، هیچ چیزی بر آنچه مرحوم علی سامی در حفاری‌ها و مطالعاتش ترسیم کرده بود، نیافزوده است.17 (تصویر هـ)

 

نقشه‌ی باغ شاهی در پاسارگاد

 

نقشه‌ی کاخ بار عام در پاسارگاد

تصویر هـ: هر دو نقشه توسط علی سامی در 1330 ترسیم شده است (سامی: 1375)

2.

/ 101 نظر / 128 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

درود ممنون از اندیشه ات سخن آخرم و دردودلم با خدا .. دعوتید [گل]

زهرا

ممنون

دئنا

درود این یکی از بحث های تلخ این روزهاست خیلی ها دین ما و ملیت ما رو با هم قاطی می کنند در حالی که این درست نیست هم ایران باستان و هم ایران اسلامی هر دو ارزشمند هستند سپاسگزارم

آبشار چکان

سلام لینک عکس های آبشار چکان http://tayefechekani.persianblog.ir/post/17 http://tayefechekani.persianblog.ir/post/3

عليرضا

وقتي دروغين و يهود ساخته بودن تاريخ به اصطلاح ايران باستان از سوي استاد پورپيرار ثابت مي شود، دروغ پرستان و متعصبان دست آموز يهوديان و دانشگاههاي كليسيايي و كنيسه اي غرب فقط مي توانند فحش بدهند و تهمت بزنند. زماني هم كه رسول خدا پيامبري خود را ابلاغ فرمودند، از قماش همين آدمها به جاي پذيرش سخن حق، بر سر و روي پيامبر خاك و خاكروبه ريختند و به او تهمت شاعري و دنياگرايي و دشمني با تاريخ پدرانشان را زدند!! اما حقيقت پيروز شد همچنانكه بازهم پيروز مي شود. تميز كردن كفش هاي يهوديان تحت لواي علم هم كمكي به ماندگاري دروغ نكرده و نمي كند.

علی

خواستم بگویم ما که به تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی میبالیم اکنون جایگاه پیشرفت مان در میان کشورهای تازه به دوران رسیده کحاست گور به گور شوند ان پادشاهان ستمگر و بی لیاقت که جز داستان ستم گری چیزی ازشان بحا نمانده اکنون ما به پاره سنگها نگاه کنیم و خوشحال شویم ودیگران پیشرفت

ابراهیم

با سلام من نمی خواهم بگویم که چه کسی وصحیح وچه کسی اشباه می گوید .فقط چند موضوع را مطرح می کنم وقضاوت به عهده خواننده ها آیا تاریخ ایران از 2500 سال به بعد در ایران شروع شده ؟پس آثار 3000 یا 5000ویا 8000. که در نقاط مختلف ایران ومنطقه نزدیک پیدا می شود چیست .؟آیا منطقه جنوب غربی ایران :] حدودا شامل استانهای خوزستان ولرستان وایلام ومناطقی از عراق فعلی مشود با کم وزیادش :] تاریخ بیش از 2500 ساله دارند چیست ؟ یا اینکه در آذربایجان یا در سیستان وجاهای دیگر این منطقه که نشان از بیش از 3و4و8 هزار سال می دهد چی ؟ آیا این روز ها وسالها جز تاریخ ایران نیست ؟ در ضمن از نظر علم تاریخ شناسی این چگونه اضهار نظر علمی است که ما مقدار بسیاری از تاریخ این منطقه را با کلیه اقوام آن را از صفحه روزگار محو کنیم آیا این است علم تاریخی ؟یا تعصب شدید است چه نامییم اگر شما تاریخ ایران زمین را خوانده اید نزدیک به (10 کم ویا بیش ) اقوام مختلف که در این مقاله مناسبت ندارد که همه آنها را نام ببرم در نطقه زندگی می کردند .چه شدن .نامشان کجا رفت .تاریخشان چه شد .آدمهایشان چه شدند .فرهنگشان چه بود کجا رفت وووووو.آیا برای این سوالها جواب عل

علی

با زور نمی شود چیزی رو ثابت کرد باید سند و مدرک ارائه کرد قبول کنید که تاریخ ایران ساختگی است

علی

مستندات بنده کتابهای وزین پورپیرار که با ادله و سند نوشته شده و در نقد کتاب جز فحش و سفسطه چیزی ندارید.

امیرم

درود مقاله ی واقعا کامل و باارزشی بود.... بدرود