سفری به آذربایجان (بخش نخست)

یک گروه سیزده نفری متشکل از دانشجویان کارشناسی ارشد تاریخ، یک دانشجوی دکتری فلسفه، دو دانشجوی کارشناسی ارشد باستانشناسی و یک دانشجوی زبان روسی ساعت سه و نیم بعداز ظهر روز چهارشنبه 10 خرداد از مقابل دانشگاه تهران، پایتخت شلوغ را به مقصد میانه ترک کردیم و ساعت دو بامداد روز سه شنبه 16 خرداد به تهران بازگشتیم.

ابتدا تصمیم داشتیم که از بنای زیبای سلطانیه دیدن کنیم البته اکثر بچه‌ها سلطانیه را دیده بودند ولی خب، خیلی حیف بود که از آنجا بگذریم و سری به آن همه شکوه و زیبایی نزنیم. اما دیر به سلطانیه رسیدیم و از دیدن آن منصرف شدیم. بعد از اینکه در ورودی شهر زنجان، شام را خوردیم به قصد میانه حرکت کردیم. در طول مسیر به فکر جای خواب افتادم و تلاش کردم که تلفنی در میانه جای ارزانی برای اقامت هماهنگ کنم. متاسفانه از قبل نتوانسته بودیم که جایی را در میانه پیش‌بینی کنیم اما یکی از دوستان که بندة خدا هفتة قبل شماره موبایلش را به من داده بود آن شب ناچار شد که میزبان همة ما شود. ساعت دوازده شب به خانه دوست دانشگاهی خود رسیدیم و پس از کلی مهمان‌نوازی او و خانواده‌اش، و خوردن چای و هندوانه و خیار، زود به رختخواب رفتیم تا سپیده‌دم میانه را ترک کنیم. اما خانواده حجتی (میزبان ما) خیلی با محبت‌ بودند و پنج صبح، صبحانة مفصلی شامل شیر محلی، سرشیر و عسل برای ما ترتیب دادند. پس از خوردن صبحانه و کلی عذرخواهی از خانواده محترم حجتی که سرزده مزاحمشان شده بودیم، میانه را ترک کردیم.

 

 

حدود 10 صبح در مراغه بودیم: شهر گنبدها و میلها. از گنبد سرخ که با شکوه‌ترین بنای شهر است بازدید کردیم و موزة نسبتا جدیدی که در نزدیکی گنبد سرخ و برای حفاظت از سنگ قبرها و سنگ‌تراشهای زیبا احداث شده را هم دیدیم. در مراغه دو گنبد دیگر یکی به نام گنبد مدور و دیگری به نام گنبد کبود قرار دارد که متاسفانه اوضاع آنها خیلی خراب است! ناگفته نماند که اغلب مرمتها در این شهر به شکل بسیار بدی و با مصالح غیر اصولی انجام شده: حلبی و سیمان از دیوارها بیرون زده! و اغلب بناها حریم مشخصی ندارد. در کنار گنبد کبود و گنبد مدور عملیات ساختمانی در دست اجرا بود (به عکس نگاهی بیاندازید!) یکی از کارشناسان میراث فرهنگی مراغه، که دانشجوی کارشناسی ارشد باستانشناسی دانشگاه تهران است، از وضعیت این بنا بسیار ناراحت بود و می‌گفت که نتوانسته مدیران میراث را متقاعد کند که در حریم دو گنبد خاکبرداری و ساخت و ساز نکنند، با وجود اینکه در حریم این بنا و در حین خاکبرداری با لودر سفال شکسته بیرون آمده، مدیران میراث مراغه معتقدند که هرجای این شهر خاکبرداری کنند به سفال می‌خوردند و این دلیل خوبی برای تعیین حریم وسیع برای بناهای تاریخی نیست! (توی پرانتز یادآوری کنم که در همین تهران، تئآتر شهر که یکی از زیباترین و برجسته‌ترین بناهای مدرن و معاصر ایران است، به بهانة ساخت مسجد، آن هم دیوار به دیوار ساختمان تالار، درحال تخریب است، خاکبرداری باعث فروریختن بخشی از دیوار تالار کوچک قشقایی شده و ...)

 

گنبد کبود مراغه و عملیات ساختمانی در حریم آن

 

مراغه را به قصد خوردن کباب در بناب ترک کردیم. به طرف شمال آذربایجان از عجب شیر گذشتیم و سلامی از دوردست نثار سربازان پادگان پرآوازة عجب‌شیر کردیم! به بناب که رسیدم سراغ یک کبابی خوب را گرفتیم و جای شما خالی...

 

 

 

 

 

فراموش نکنید که کباب کوبیدة بناب خیلی معروف است و به همین دلیل در شهر نسبتا کوچک بناب تعداد زیادی کبابی و قصابی وجود دارد. از بناب به طرف تبریز ادامه دادیم و در میانة راه به بندر رحمانلو در ضلع شرقی دریاچة ارومیه رسیدیم. بندری تفریحی که از آنجا با قایق به جزایر ارومیه آمد و شد می‌شود. البته مهمترین جزیره‌ای که در نزدیکی این بندر قرار دارد، جزیره کبودان است که به دلیل دارا بودن گونه‌های متعدد جانوری، به ویژه گوزن زرد ایرانی، منطقه محافظت شده است و ورود به آنجا مستلزم اخذ مجوز از مرکز است! این را هم بگویم که اگر مجوز هم داشته باشید، بهتر است که برای ورود به جزیره همراه یک تیم بیست نفری عازم شوید زیرا هزینة قایقهای اتوبوسی برای یک روز بازدید از جزیره (رفت و برگشت) 150 هزار تومان است! ناگفته نماند که به رغم پتانسیل فوق‌العاده دریاچه ارومیه و جزایر آن برای جلب گردشگر، در این بندر تفریحی حتی یک نفر غیر از گروه ما حضور نداشت!

 

 

 

 

 

 

روستای تاریخی و گردشگری کندوان: بدون امکانی برای اقامت و یا پذیرایی  

 

هوا کاملا تاریک شده بود که به تبریز رسیدیم. نگران از یافتن جای خواب، پیش از شام ابتدا در هتل ارگ مستقر شدیم. جالب بود! با اینکه چند روز تعطیلی دنبال هم ردیف شده بود، اما ناآرامی‌های ناخوشایند اخیر در این شهر، موجب شده بود که مسافر چندانی به شهر نیاید و به همین دلیل به هر هتلی که زنگ زدیم خالی بود! یکی از هتلهای نسبتا مرتب و ارزان را که به آثار تاریخی هم نزدیک بود انتخاب کردیم و شام را هم نسبتا حاضری خوردیم و خوابیدیم!

 

 

 

ارگ علیشاه و مسجد جامعی از آهن و سیمان در کنار آن

 

صبح زود بچه‌ها را راه انداختیم و پیاده به طرف ارگ علیشاه و سپس مسجد کبود رفتیم. من 7 سال پیش ارگ یا همان مسجد علیشاه را در شرایطی دیده بودم که بدون توجه به حریم این بنای تاریخی، ستاد نمازجمعه با لودر به جان منطقه افتاده بود و درصدد احداث مصلی در کنار ارگ بود. متاسفانه این‌بار که به آنجا رفتم دیدم مصلایی از آهن و آجر با ابعادی بزرگ‌تر از عظمت ارگ در کنار آن بنا شده و بنای تاریخی مهجورتر از گذشته در گوشه‌ای رها شده است! اتفاقی که مکرر برای آثار و میراث تاریخی ما رخ می‌دهد. یادم هست که در آن سالها دوستانم در گروه باستان‌شناسی خیلی فریاد زدند که حریم این بنای تاریخی را رعایت کنید اما دریغ که گوش اصحاب قدرت به این حرفها بدهکار نبود و کردند آنچه را که نباید می‌کردند!

 

 

کاشی سحرانگیز مسجد کبود که سالها قبل زلزله آنرا ویران کرده 

 

 

از کنار ارگ به مسجد کبود رفتیم: شاهکار کاشی‌کاری ایرانی و یکی از آخرین نمونه‌های شکوه معماری دوران اسلامی در ایران! کاشی فیروزه‌ای بنا که به کبودی می‌زند و کاشی‌های زرفام که درخشش خاصی به این مسجد داده است، چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند. وضعیت بنای مسجد و مرمت آن به مراتب بهتر از دیگر جاهایی بود که دیده بودیم. صبحانه را در کنار این بنا که پیش از قدرت‌یابی صفویان ساخته شده، خوردیم و به بازدید موزة زیبای آذربایجان رفتیم. آثار دیدنی بسیاری در این موزه وجود دارد که برای من نمونه‌ای از کشفیات حوزة تمدن جیرفت که به آنجا منتقل شده، خیلی جالب بود. این تمدن که با قدمتی بیش از 4 هزار سال در پی غارت قاچاقچیان عتیقه در حومة جیرفت کشف شد، افق جدیدی در تاریخ تمدن ایران گشود که تا سالها می‌تواند مایة پژوهش محققان شود. کشف گوری با دو اسکلت در کنار یکدیگر در مسجد کبود و انتقال آن به گوشه‌ای از موزه، از دیگر جذابیتهای این موزه است.

 

 

 

 

سنت استپانوس: کلیسایی کهن و بزرگ (شاید بزرگترین کلیسای کهن در جهان)! 

 

مسیر کنار ارس را تا جلفا بازگشتیم تا ناهار را در رستوران خیلی خوب و البته خیلی مناسب جلفا بخوریم. در تمام مسیر که از کنار ارس می‌گذشتیم، خاطرات تاریخی ارس را مرور می‌کردیم. هرچند که این آب روان که پرشتاب می‌گذرد، خاطره تلخ چکمه‌های بیگانه را فراموش کرده اما خاک این منطقه و پستی و بلندی‌های متعدد آن، هرگز آن روزگار را فراموش نخواهد کرد. آن زمانی را که قائم مقام بزرگ تلاش کرد تا مرزی مستحکم‌تر از رود روان ارس برای ایران برگزیند و پیشنهاد کرد که کوه‌های مستحکم قفقاز حد میان ما و روس‌ها باشد اما آنان با فشار و فریب، رود روانی را مرز کردند که هر چند سالی یکبار به درون خاک ایران پیش‌روی می‌کند و از آن روزهای نه‌چندان دور تا امروز در برخی نقاط تا بیست متر به داخل ایران آمده است. بدتر آنکه، روسهای تزاری خاک ایران را به یغما بردند و مرزهای شمالی را به ارس محدود کردند، جانشینان کمونیست آنها، نامی جعلی بر ایالات جدا شده از ایران نهادند و قفقاز و شروان و اران را آذربایجان خواندند تا هر زمان که لازم بود با تحریک هم‌زبانان جنوبی، یعنی آنانی که در آذربایجان چندهزار ساله می‌زیستند، در این نقطه دست به آشوب و فتنه بزنند. و حالا شاهد آنیم که برخی غافلان وطنی، دم از اتحاد دو پاره آذربایجان می‌زنند حال آنکه آنجا کمتر از یکصد سال است که آذربایجان شده! و آذربایجان بیش از سه هزاره است که مایه دوام و قوام ایران بوده و هست! 

 

 

روزگاری آسیاب و امروز آسیاب خرابه: آبشارهایی زیبا بدون آسیاب! 

 

با این اندیشه‌ها که گاه مایة بحث و گفتگویی میان دوستان می‌شد، مسیر ارس را تا نقطه‌ای به نام آسیاب‌خرابه ادامه دادیم. آسیاب‌خرابه، تفرجگاهی طبیعی است با چند آبشار کم‌آب ولی بسیار زیبا که به دلیل آب و هوا و طبیعت زیبایش روزهای تعطیل پذیرای گروه کثیری از خانواده‌ها و جوانان شهرهای اطراف است. آن روز هم جمعه بود جمعیت زیادی به آنجا آمده بود. دو ساعتی در زیر آب و کنار آبشارها توقف کردیم و سپس به کنار ارس بازگشتیم و جاده تا رسیدن به خداآفرین ادامه دادیم. در این مسیر ما از کنار سه منطقه مرزی گذشتیم: ابتدا نخجوان، سپس ارمنستان و نهایتا آذربایجان. مرز ارمنستان با ایران هم یکی دیگر از همان سیاست‌های استعماری بوده، چرا که این منطقه باعث جدایی نخجوان از آذربایجان شده و درگیری‌های خونین و شدیدی در قره‌باغ را در پی داشته است. شوروی برای آنکه امتیازی به ارمنی‌ها داده باشد و مرزی، خارج از کنفدراسیون کشورهای مشترک‌المنافع برای آنان قائل شده باشد، این مرز را با ایران برای آنها تعبیه کرد است به‌ویژه که میان ارمنی‌ها و ترک‌ها پیش از واقعة قره‌باغ هم روابط تیره‌ای حاکم بوده است.

 

 

 

 

 

پیش از رسیدن به خداآفرین از کنار یک قلعه تاریخی که به دوره قاجار و پیش از آن باز می‌گشت و نیز از کنار پل مرزی ایران و ارمنستان در منطقه نوردوز گذشتیم. خداآفرین هم یکی از گذرگاه‌های مرزی ایران است که در حال حاضر در آن نقطه سدی مشترک میان ایران و آذربایجان بر روی ارس در دست احداث است. البته این تنها سد ارس نیست.

ساعت از ده شب گذشته بود که به اسکانلو رسیدیم، ولایتی کوچک میان خداآفرین و کلیبر با جاده‌ای بسیار زیبا که از میان دشت‌های روی هم سوار و زیبا به سمت کلیبر می‌رود. آن شب در میان تمام سفرهایی که رفته بودم تجربه‌ای جدید بود: برای خرید نوشابه در کنار یک بقالی ایستادیم تا تن ماهی‌هایی را که از تهران با خود آورده بودیم نوش جان کنیم. کمی آن سو تر چند تخت قهوه‌خانه پیدا بود. تصمیم گرفتیم که در آنجا شام را بخوریم. از قهوه‌خانه فقط چند تخت باقی بود و دیگر هیچ! حتی از چای و قهوه‌چی هم خبری نبود. چند دقیریاله‌ای دنبال کسی می‌گشتیم که از او کسب اجازه کنیم، اما کسی آن طرفها نبود. ناگهان بالای سر خود تابلوی جالبی دیدیم: قهوه‌خانه و مسافرخانة ابراهیمیان. فهمیدیم که این دکان بی‌صاحب با چند چراغ و چند تخت، مسافرخانه هم هست. البته مسافرخانه در طبقه بالا بود که با یک پلکان و بالکن از طبقه پایین جدا می‌شد. با یکی از دوستان سری به این مسافرخانه زدیم! یک اتاق 15 متری با کف موکت، 5 عدد تشک ابری و چندتایی پتو. البته چندتا مثلا مبل هم در گوشه اتاق قرار داشت. با تردید فراوان تصمیم گرفتیم درباره شب‌مانی در آنجا تامل کنیم! شام را آماده کردیم کم کم سر و کله چندنفری پیدا شد: ابتدا یک پس ده دوازده سالة خیلی زرنگ: او قیمت مسافرخانه را شبی هزارتومان برای هر نفر تعیین کرد! البته تخفیف داد و برای 14 نفر دوازده هزار تومان طلب کرد. پس از او پیرمردی آمد که ظاهرا صابخانه بود و چون فارسی نمی‌دانست یکی از دوستان زنجانی به گفتگو با او مشغول شد و نهایتا بر سر ده هزارتومان برای یک شب توافق شد. من با این رقم هم موافق نبودم چون ما یک اتاق اجاره می‌کردیم نه یک مسافرخانه اما بچه‌ها حوصله چانه‌زنی نداشتند. چندتایی از بچه‌ها از همان تخت‌های جلوی قهوه‌خانه برای خواب استفاده کردند. محمد با کیسه خوابش توی بالکن خوابید و راننده و دو تای دیگر هم توی مینی‌بوس. سه تا خانم‌ها و من چندتای دیگر هم در مسافرخانه!

 

 

 

هشت صبح در کلیبر بودیم. از آخرین‌باری که آنجا رفته بودم 7 سال می‌گذشت و اصلا باورکردنی نبود... در این مدت نسبتا کوتاه شهر چند برابر شده بود. آن قدر بزرگ که برایم کاملا غریبه بود. آن سال کلیبر به روستایی شبیه بود با یکی دو خیابان و چند قهوه‌خانه کوچک. اما این بار: تعداد زیادی مغازه، کافی‌نت! پیتزا! ساندویچ هایدا! هتل و...

 

 

 

و ...

 

قلعه بابک: یادگار روزگار اشکانی و ساسانی که آخرین محافظش بابک بود! 

 

صبحانه را در یک قهوه‌خانه خوردیم و به طرف قلعه حرکت کردیم. حدود 10 صبح پای قلعه بودیم: صدها پله و سپس کوه‌نوردی و بعد پله‌های قدیمی و نهایتا قلعة بابک خردمین در ارتفاعی حدود 2500 متری از سطح دریا در بالای کوه‌های کلیبر!

 

/ 35 نظر / 85 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناوال آرش کبير

درود بر شما از اينکه به من سر زديد متشکرم وبلاگ بسيار زيبايی داريد من وبلاگ شما رو در قسمت لينکستان وبلاگم لينک کردم اگر مايل بوديد وبلاگ منم لينک کنيد ام.سای.رام

مهدی همراهی

بسيار عالی بود و تمام و کمال عزيز، ممنون، اميدوارم روزی با کنترل خيانتهای داخلی و کينه ورزيهای خارجی، اين فرصت برای ايران عزيزمان ایجاد شود تا گنجينه های معماری و تاريخی خود را به رخ دنيا بکشد.

مهدی همراهی

راستی از انجاییکه این پست اخر بحث بر انگیز شده است، تاکید می کنم : سعی من اينست که بگويم همه انسانها در اعصار مختلف تاريخ کمابیش دوچار جرم و جنايت شده اند. امپراطوريهای به ظاهر مسلمان نيز کم مرتکب جرم و جنايت اينبار به نام اسلام نشده اند. سعی من اينست که بدون افراط و تفريط، نقاط قوت و ضعف خود و ديگران را ببينيم و سعی کنيم فریب شعارهای زیبا را از زبان هرکس که باشد نخوریم و تکرار پليديها را به دست هر که باشد در حد توان مانع شویم. غریبه پرست یا بالعکس غریبه کش نباشیم. به اميد حق

salva

سلام ، وبلاگتونو خوندم خيلی عالی و جالب بود.موفق باشيد (به اتفاق همسر)

شمس الدين

سلام صادق عزيز خوشحالم که به دیار ما سفر کردید . و از زیبایی های اونجا نوشته اید. سفرهای خوشی را براتون آرزومندم شمس

داود فرجی

با عرض سلام و خسته نباشيد واقعاْ دستتون درد نکنه خيلی خوش قلمين. من يکی از بيشمار دوستداران طبيعت و تاریخ و تمدنم که با خواندن وبلاگتون به خصوص در مورد آذربایجان زادگاهم به اين فکر افتادم که منم سفرنام ای بنویسم. اگر باز هم به آذربایجان تشریف آوردید حتماْ به من اطلاع دهید دیدار با شما سعادتی خواهد بود. به امید سفرهای زیاد به هر نقطه از ایران عزیز

oodel

خيليييييييييييی عالی بود

بهنام

عكسهاي مراغه+كوه زيباي سهند

علی

دستتون درد نکنه خوب بود ، ولی چرا عکس نذاشتی ؟

علی