صادق حیدری نیا
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ صادق حیدری نیا
آرشیو وبلاگ
      گردش در طبیعت ایران (سفرنامه‌هایی از دریچه‌ی تاریخ و طبیعت ایران و جهان)
سفری به دامنه‌های بزقوش: از نشق تا تَرک نویسنده: صادق حیدری نیا - ۱۳۸٥/٥/٢٩

سلام؛ این بار یک تجربة جدید و فوق‌العاده را با دوستان پشت سر گذاشتیم! روز سه‌شنبه مصادف با ولادت حضرت علی (ع) با قطار میانه، تهران را ترک کردیم. مثل همیشه من و همسرم زهره و این بار حامد و آناهیتا و مهدی و صادق (این من نیستم! صادق حجتی است) در قالب یک تیم 6 نفره و بسیار هماهنگ سفر خود را آغاز کردیم.


 

 

بعد از ظهر روز سهشنبه به میانه رسیدیم. با کمال شرمندگی باز میهمان خانوادة عزیز حجتی شدیم. البته این دفعه مقصر صادق حجتی بود که ترتیب این میهمانی را داد. بعد از ناهار و گپ و گفتگویی با خانواده حجتی به طرف نشق راه افتادیم. نشق روستای نسبتا با رونقی در دامنة بزقوش و شمال شرقی میانه است. شب را در نشق چادر زدیم تا صبح زود برنامة پیادهروی را از آنجا آغاز کنیم. راستش تا زمان حرکت نمی‌دانستیم کجا می‌خواهیم برویم. اطلاعات محلی هم بسیار ناقص بود. مشکل عمدة ما نقص نقشه‌های منطقه بود: به نحوی که روی اطلس راه‌های ایران تنها نام نشق ثبت شده بود در حالی که بین روستای نشق تا شهر ترک (Tark) که مقصد نهایی برنامة ما بود چندین روستا و جادة خاکی و آسفالته قرار داشت.

 

 

 

مسیر پیاده روی ما از روستای نشق تا شهر ترک

 

صبح روز چهارشنبه بعد از خوردن صبحانه از نشق به سمت جادة ییلاقی که درون کوه‌های بزقوش می‌چرخید و به محل اسکان عشایر منتهی می‌شد حرکت کردیم. به ابتدای جاده که رسیدیم دیدم نوشته: تا ییلاق 23 کیلومتر! جاده‌ای خاکی بدون پوشش درخت و تنها با بوته‌های کم‌رمقی که از گرمای تابستان رمیده بودند! کمی به اطراف خود نگاه کردیم و سپس تصمیم گرفتیم که به نخستین روستای سرسبزی که در فاصله چندکیلومتری ما در ارتفاع مناسبی قرار داشت برویم. وقتی به نزدیکی روستا رسیدیم در سایه‌سار درختان نفسی تازه کردیم. هوای مطبوع و خنک با نسیم ملایمی که می‌وزید واقعا روحیه آدم را عوض می‌کرد. همانجایی که نشسته بودیم خش‌خش برگها ما را متوجه یک بچه سمور زیبا کرد!

 

 

وارد روستا شدیم. جمعیت روستا20-30 خانوار می‌شد که البته از پوشش و لهجة اهالی مشخص بود که اغلب ساکن تهران هستند و ییلاق را به روستا آمده‌اند! زهره و آناهیتا برای تهیه کمی نان و ماست به سراغ یکی از اهالی رفتند. چون نزدیک ظهر بود اغلب ساکنین خانه‌ها خانمها بودند. بعد از چند دقیقه دوتایی با دو کیلو ماست و یک دسته نان لواش بازگشتند. پرسیدم که این نان و ماست چقدر برایمان آب خورد! در کمال ناباوری گفتند: هیچی! جالب بود اهالی ما را میهمان خود تلقی می‌کردند و چون غریب بودیم هیچ پولی از ما بابت این چیزها نمی‌گرفتند. کمی هم خیار لازم داشتیم که مهدی زحمتش را کشید! این بار هم به رسم مهمان‌نوازی پولی از ما نگرفتند. با راهنمایی اهالی خوب و صمیمی سرخ حصار، روستا را به طرف شهر ترک (Tark) ترک کردیم! روستای بعدی که در مسیر ما قرار داشت روستای نشلانده بود. اما به دلیل آنکه روستا در دامنه قرار داشت، ما ارتفاع خود را کم نکردیم و از روی یال به طرف روستای بعدی حرکت کردیم. در میانة راه در کنار یک باغ سیب (که آن اطراف فراوان است) برای صرف ناهار بساط خود را پهن کردیم. متاسفانه آب خوردنمان تمام شده بود. از دو جوان که با قاطر زیبای خود در باغ چرخ می‌زدند سراغ آب آشامیدنی را گرفتیم و آنها که سر و وضع ما را دیدند ظرفهای آب را از ما گرفتند و با قاطر به روستای نشلانده رفته و برای ما آب آوردند! در تمام مسیر آن قدر مورد لطف و محبت بی‌دریغ روستائیان قرار گرفتیم که بازگو کردنش دشوار است. برای ناهار با نان و ماست و خیاری که اهالی روستای سرخ حصار داده بودند و پونه‌هایی که زهره در طول مسیر چیده بود معجون خوشمزه‌ای درست کردیم! پیرمردی از اهالی روستای نشلانده هم یک مشت سیب ترش از باغش برای ما چید و آن را هم به غذا افزودیم. دیگر حرف نداشت!

 

بعد از صرف ناهار و استراحتی یکی ـ دوساعته، به طرف روستای بعدی حرکت کردیم. راه به گونه‌ای بود که ما مدام از کوه‌ها به دره‌ها سرازیر شده و دوباره بالا می‌رفتیم. توی همین مسیر حامد متوجه صدایی از بین بوته‌ها شد. اول فکر کردیم موش یا مار است. اما با کمی کنجکاوی به یک جفت لاک‌پشت زیبا برخوردیم که طول آنها از سر تا دم بیش از سی سانتیمتر بود. چند لحظه بعد درحالی که من در جلوی گروه حرکت می‌کردم دقیقا در یک قدمی خود یک لاک‌پشت زیبای دیگر دیدم!

 

نزدیک عصر به روستای گین‌گدیه رسیدیم. به قول اهالی نام روستا یعنی درة پهن. چون روستا در یک دره پهن قرار داشت به این نام معروف شده بود. وارد روستا که شدیم حسابی تشنه بودیم و آب هم نداشتیم. دو تا از اهالی بی‌دریغ پارچهای آب یخ برایمان آوردند بعد از اینکه خوب سیراب شدیم فهمیدیم که چند روزی است آب روستا قطع شده و اهالی از سر چشمه آب برای مصرف می‌آورند اما به رغم این موضوع در آوردن آب برای ما احدی مضایقه نکرد. یکی دیگر از جوانان روستا کلید مسجد را برای ما آورد تا برای نماز و استراحت از آنجا استفاده کنیم. مهدی با وسایل مقابل مسجد ایستاد و من و بقیه به لب چشمه که چند قدمی با آنجا فاصله داشت رفتیم. حضور ما در آن روستا برای اهالی خیلی عجیب بود. چون این روستا بسیار کوچک بود و جمعیت ثابت آن کمتر از 10 خانوار می‌شد. تا ما از چشمه برگردیم بچه و بزرگ مهدی را دوره کرده بودند و مرتب می‌پرسیدند که از کجا آمده‌اید؟ در نشق آشنایی داشتید؟ در اینجا آشنا دارید؟ در روستای بعدی کس و کاری دارید؟ مگر نمی‌دانید با ماشین می‌شود به اینجا آمد؟ و... خلاصه وقتی ما از چشمه برگشتیم دیدیم که حسین آقا یکی از اهالی خیلی باصفای روستا با یک فلاسک چای و یک سینی استکان برای پذیرایی از این میهمانان غریب و ناخوانده آمده! چای را خوردیم و درحالی که تصمیم داشتیم پیش از تاریکی هوا به روستای بعدی برویم با اصرار حسین آقا به باغ زردآلوی او رفتیم. اواخر فصل زردآلو بود و حسین آقا یک درخت خوب داشت که هنوز تمام محصولش چیده نشده بود. ما را به باغ برد و حسابی با زردآلوهای شیرین و خوشمزه که واقعا مانند آن را در تهران نمی‌توان یافت ما را شرمنده کرد. صحبت از شهر و روستا و ... به درازا کشید و ما ناچار شدیم که آن شب آنجا بمانیم. وقتی صحبت چادرزدن به میان آمد حسین آقا و یکی دیگر از اهالی شروع به اعتراض کردند که مگر ما خانه نداریم که شما ‌می‌خواهید چادر بزنید! خلاصه کلی وقت صرف شد تا قانع شوند که ما این طوری راحت‌تریم. شب را توی باغ حسین آقا چادر زدیم یکی از اهالی با یک کاسه ماست محلی و یک فانوس و حسین آقا با یک گاز پیکنیکی سعی کردند که شرایط را برای ما بهتر کنند.

 

شب زیبا، خنک و به یاد ماندنی‌ای بود مخصوصا که نیمه‌های شب سه تا سگ روستا با پارس کردن‌های وحشتناک خود پشت حصار باغ به ما غریبه‌ها اعتراض می‌کردند. صدای سگها ما را ناچار کرد که بیدار بشیم و با روشن کردن چراغ آنها را آرام کنیم. چون اطراف روستا گراز زیاد است شبها اهالی برای محافظت از خود و مزارع‌شان سگها را باز می‌کنند تا در روستا بچرخند. صبح زود بعد از صرف صبحانه و خوردن کمی آلوچة تازه که یکی از اهالی آورده بود با خاطراتی بسیار خوش اهالی مهربان روستا را ترک کردیم. طبق راهنمای محلی‌ها ما باید یک روستای دیگر در مسیر خود می‌دیدیم که نامش چوری بود. البته این روستا در تقسیمات کشوری چرور نامیده شده ولی محلی‌ها، آنرا چوری می‌گویند. تا رسیدن به چوری از مزارع خیلی زیبای گندم که کاملا طایی شده بودند و در نوبت کمباین قرار داشتند و باغهای سیب سرخ که تازه داشتند سرخ می‌شدند گذشتیم. حوالی ساعت یازده به روستای چوری رسیدیم. این روستا نسبتا بزرگ بود و یکی دو مغازه هم داشت. چند دقیقه‌ای استراحت کردیم و بعد از خوردن نوشیدنی به طرف مقصد نهایی خود یعنی شهر ترک حرکت کردیم. متاسفانه از چوری (چورور)  تا ترک حدود دو ساعت جاده خاکی و آفتاب‌خوری را طی کردیم که با قسمت‌های قبلی سفر تفاوت زیادی داشت. حدود 2 بعد از ظهر به ترک رسیدیم و مستقیم به سراغ مسجد سنگ (داش مسجد رفتیم). این مسجد قدیمی مورد احترام مردم منطقه است و بسیاری برای مسجد نذر و نیاز می‌کنند. وارد مسجد شدیم و بعد از آنکه آبی به سر صورت خود زدیم برای صرف ناهار از خادم اجازه گرفتیم. ده دوازده نفری از اهالی ترک که عمدتا پیرمردها بودند در مسجد نشسته بودند. تا ما بساط خود را پهن کنیم با یک سینی چای از ما پذیرایی کردند. در حال خوردن ناهار بودیم که صدای قرآن از بلندگوی مسجد بلند شد. ظاهرا آن روز مراسمی در مسجد برپا بود ولی اهالی با بزرگواری ما را درون مسجد پذیرفته بودند. سریع غذا را تمام کردیم. زهره و آناهیتا به حیاط رفتند و ما هم چند دقیقه‌ای در شبستان نشستیم. بعد خانمها به طبقه بالا رفتند. قاری یکی دو بار به ترکی در خلال دعاهای خود برای سلامتی ما (مهمانان فارس مسجد سنگ) دعا کرد. یکبار هم به فارسی به ما خیر مقدم گفت و از اهمیت مسجد ترک یاد کرد.

 

این مسجد که بنیانی بسیار کهن دارد و در برخی از قسمتهای آن آثار دوران میانة تاریخ ایران به چشم می‌خورد در روزگار قاجار به شدت مرمت شده به گونه‌ای که به دشواری می‌توان میان دوره‌های تاریخی آن تمایز قایل شد چون در مرمت صورت گرفته بسیاری از مصالح سنگی بنای قبلی استفاده شده است.

 

بعد از اینکه مسجد را ترک کردیم تا جاده اصلی پیاده آمدیم و از آنجا هم محبت یک راننده وانت نیسان شامل حال ما شد و ما را رایگان تا میانه رساند. غروب بود که دوباره به خانه آقای حجتی آمدیم و چون دو سه ساعتی تا حرکت قطار وقت باقی بود کمی استراحت کردیم و با اینکه نمی‌خواستیم دوباره مزاحم خانواده حجتی شویم ولی به اصرار آنها شام بسیار سالم و خوشمزه‌ای که شامل کره و مربا و عسل و ماست شیرین محلی بود خوردیم و به طرف راه‌آهن حرکت کردیم. تا حوالی صبح در قطار بیدار بودیم و از تجربه شیرین سفر حرف می‌زدیم، ضمنا دُنگها را حساب کردیم و دیدم که کمتر از نفری ده هزار تومان شد! خلاصه تجربه فوق‌العاده زیبایی بود امیدوارم به‌زودی فرصت تکرار سفری دیگر از این دست میسر شود... مخصوصا با همین بچه‌های باصفا...

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر سفرنامه آلمان (1): کلن و لیمبورگ سفر به هلند(2): لیدن، آمستردام و اوترخت سفر به هلند (1): کشور آب و دوچرخه بلژیک؛ کشور دو ملت یادداشت‌های پاریس(5): عادت‌های خوب و بد فرانسوی‌ها یک رویداد و چند روایت یادداشت‌های پاریس (4): شهر غریبه‌های مشهور یادداشت‌های پاریس (3): بهار دیرهنگام یادداشت‌های پاریس (2): کوچولوهای پاریس یادداشتهای پاریس(1): پاریس منفی یک
دوستان من مهار بيابان زايي سفرنامه‌های پرنیان يادداشتهاي يک کوهنورد حیات وحش ایران مقالات صدري زاده کهن دژ ديده بان محيط زيست ايران سرزمين کوهستان مطالعات زيستی For nature با طبيعت پسر شمالی چرخ به چرخ ميستان سبز کمکی آراز روستاي صخره اي ميمند کلاهه سفرنویس ـ شهريار شهر من ایلام موسسه نبض سبز حيات سفر در طبيعت ايران دردسرهاي يك دامپزشك Birding in Iran(حبيبي) نگاهي به طبيعت آتر: ايران و گردشگري هيئت كوهنوردي رودبار رازكوه پيك محيط زيست شبهاي الموت ایران را بگردیم... (محمد) عاشق مسافرت محيط‌ زيست و آثارباستاني ايلام روزنوشت‌هاي محمود دهقاني گردش (علي‌اكبر مرادان) گرمه نون بوی کوچ، بوی سفر، بوی راه طبیعت مینوی ایران کیجا قصه گو پرتال زیگور طراح قالب